تبلیغات
سفیر دل - آدرس خدا را داد...
سفیر دل
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 آبان 1390 توسط جواد رحمانی

آتش زدن قرآن هم ،یكی دیگر از نادانی های این آدم های به اصطلاح متمدن و با فرهنگ است كه فرهنگ و تمدنشان شده است برهنگی ، آدم كشی ، ظلم ،از بین بردن مقدساتی كه از خودشان هم گفته است من چه می گویم آخر آنها مقدسات را درك می كنند كه از آن خودشان باشد یا از نه؟


سی در نمی آید و اون آن قدر مرد است كه من و شما باید پیشش زانو بزنیم و رضایت خدا را كسب كنیم .

اگر آنها مقدسات رادرك می كردند به مسجد حمله ور می شدند آخر مسجد به شما چه كار دارد ، كه آن را به گلوله می بندید و نماز گزاران رابه اصطلاح می كشید نه شما آنها را نمی كشید شما وسیله ای می شوید كه آنها هر چه سریع تر به دیدار خدا بروند به دیدار محبوب جان، به دیدار ائمه، به دیدار گل یاس، به دیدار مولایی كه حاج همت به عشق او بی سر به دیدار مولایش رفت ..........

قرآن را آتش زدند ، خدا خودش آنها را .... خدا خودش در جای حق نشسته است شاید این هم از مظلومیت مسلمانان است ، از مظلومیت امام علی (ع) از غربت فاطمه زهرا (س) از تنهایی مولایمان امام حسین هم بیشتر است؟ از مظلومیت كدام یك از آنها بیشتر است ؟از غربت امام حسن كه همسرش هم به او ظلم كرد؟ از كدامشان بیشتر است از آقایمان امام زمان طاووس بهشت از كدامشان؟

حالا هی ما اینقدر گناه كنیم كه هر كس و ناكسی كه از جاش بلند شد بگه شما بچه بسیجی ها ریا كارید بگن شما آدمهای با خدا ، خدا و اسلام را سپری برای كارهای .... خودتون كردید حالا اینقدر گناه كنیم كه این قدر جسارت پیدا كنند كه به قرآن ، كلام خدا هم توهین كنند، حالا این قدر گناه كنیم ، گناه كنیم ، راحت باشیم فعلا كه دوران ، دوران این آدمهایی كه گناه می كنند پس ما هم كمكشون كنیم

جان شهدا دیگه گناه نكنیم بسه این همه غربت

شهدایی كه تو كانال تكه تكه شدند، از اون بچه بسیجی هایی كه رفتند رو مین ، از حسین فهمیده كه خوشو انداخت زیر تانك ،اصلا می تونی حتی یه لحظه تصورش رو بكنی . كی با جون خودش بازی می كنه تو می تونی آره ؟ نه ما هنوز هم مرد نشدیم برای مرد شدن راه زیادی مونده خیلی هم مونده ما كجا و آنها كجا ؟ فرسنگ ها فاصله است.

هر وقت تونستیم مثل یه بسیجی 17 ساله باشیم اونوقت مرد شدیم

پس از مجروحیت در مر حله ی تكمیلی كربلای پنج ، در سوم اسفند 1365 ، برای ادامه ی درمان و جراحی دست از ناحیه مچ ، در بیمارستان شریعتی اصفهان بستری شدم و در نوبت عمل قرار گرفتم. روز تاسوعا بود. دكتر بخش و پرستار بالای سرم آمدند. و ضمنن بررسی پرونده و پرس و جو از وضعیتم ، مشكلی را نیز مطرح نموده و تقاضای هم فكری و كمك كردند. دكتر گفت: رزمنده ای در بخش هست كه باید یك دستو یك پایش را برای جلو گیری از سرایت عفونت به قسمت های بالاتر قطع كنیم و درنگ بیش از این جایز نیست. دكتر ها امروز پس از مشاوره به نتیجه ی قطعی رسیدند ولی چون این رزمنده كم تر از هجده سال دارد، حتما باید والدینش - رضایت دهند اول پدرش و در صورت نبودن او ، مادرش- رضایت دهند. اما هر چه از او می خواهیم كه آدرس یا تلفنی از والدینش به ما بدهد خودداری می كند و می گوید: من راضیم از آن جا كه شما هم رزمنده هستید ، می خواستیم اگر امكان دارد ، از او سوال كنید،شاید آدرس یا تلفن را به شما بدهد و این مشكل حل شود.

قبول كردم و وارد اتاقش شدم. سلام كردم و چون مرا با لباس مجروحیت دید، فهمید كه یكی از مجروحان جنگ هستم. به گرمی جواب داد و تحویلم گرفت. گفتم علی هستم، شما اسمتان چیست؟

با لحن مردانه ای گفت: عباس.

از لهجه اش معلوم بود از بچه های تهران است. پرسیدم كجا زخمی شدی؟

گفت خدا رو شكر كربلا البته از نوع پنجش.

گفتم: من هم بیست روز پسش در همان منطقه زخمی شدم. راستی! شما كدام لشكر بودی؟

گفت خدا رو شكر ،سید الشهدا(ع)(منظورش لشكر 10 سید الشهدا بود)

پرسیدم مرد چند سالته؟

گفت مردها شهید شدند اما اگر ما را می گویی ، با خرده ریزه اش هفده سال و خورده ای.

گفتم چند روز است كه مجروح شدی؟

گفت هفت روز،دقیقا دوم محرم بود.

گفتم : خب پس چرا مرخص نشدی؟

گفت: مثل اینكه اصفهانی ها مهمان نواز ، خیلی دوستمان داشتند و می خواهند چند روز نگهمان دارند.

گفتم : عجب ، یعنی هنوز عمل داری؟

گفت :چیزی نیست دنیا محل گذره

گفتم : راستی همراهت كیست؟ پدر ، مادر ، خواهر و برادر كجا هستند؟ ان شا الله كه در قید حیات هستند؟

گفت : خدا رو شكر ، بله. دیدم مساله مهمی نیست كه مزاحمشان شوم.

گفتم: یعنی عمل مساله مهمی نیست!؟

گفت نه، مثل اینكه می خواهند قسمت هایی كه گاهی معصیت كرده اما در امتحان قبول شده را كم كنند.

با تعجب از این خونسردی گفتم: یعنی می خواهند قطع كنند كجا را ؟

گفت:دستی كه عبادتی ندارد و پایی كه فقط آخری ها با نور تماس داشته .

گفتم:یعنی هم دست و هم پا.

گفت:بله.

گفتم:راستی تو جبهه رسته ات چی بود؟

گفت آرپی چی زن بودم ، اما یك خمپار ی بی صدا ترتیبم را داد.

منظورش خمپاره 60 بود.گفتم:ناراحت نیستی كه می خواهند هم دست و همپایت را قطع كنند؟

گفت:تو اگر لیاقت چیزی را پیدا كنی،ناراحتی می شوی؟

گفتم :نه ، ولی ...

گفت: ببین ،مردای واقعی مثل آقام ابوالفضل (ع) ،وقتی در راه خدا زخمی می شدند چه می كردند؟ آنها كجا و ما كجا؟ البته امروز دارند لطفشان را تمام می كنند.

گفتم:چطور؟ گفت : یه عباس گنهكاررا، دوم محرم راهش دادند،اما لایق نبود. بازم چشمانشان را بستند تا روز تاسوعا ،دوتا قربانی كوچك را می خواهند ازش قبول كنند كه شباهت كوچكی با صاحب اسمش پیدا كند. یك عده دنیایی فكر می كنند و سنگ می اندازند .آخر یكی نیست بگوید كه آقایان كجای دنیا رسم بوده كه برای قبولی قربانی بگویند : برو بابا ،مامانت رو بیار.

گفتم: خوب آنها هم مقرراتی دارند كه باید رعایت شود.

گفت:ببین وقتی مادرم گفت ،عباس كی می شود به صاحب اسمت اقتدا كنی، من را پیش امالبنین سر بلند كنی تا خانم ببیند كه كنزیش هم لیاقت دارد؟عباس!این را می گویم كه بدانی به خدا هر وقت شیرت دادم ، به عشق آقام ابوالفضل (ع) دادم.

پدرم كی گفت خانم این قدر جوش نزن. عباس همین كه بتواند می رود جبهه . اون هنوز مرد نشده ، وقتی مرد شد ، می دانم كه یك لحظه هم درنگ نمی كند. من می خندیدم ، می گفتم باباعلی ! خواهیم دید . اما بابا علی قبل از پر كشیدن در آخرین باری كه به جبهه می رفت ، بغلم گرفت و خداحافظی كرد و گفت : عباس دوست دارم پیش مولایم رو سفیدم كنی.

دیگر بریدم . از اتاق آمدم بیرون . دكتر و پرستار پشت در اتاق گفتند : چی شد ، آدرس و تلفنش را گرفتی؟

گفتم: آره ،چه آدرسی او خیلی از منو شما بزرگ تر است . آدرس خدا را داد . دكتر ! از این آقا آدر



درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه ؟





نویسندگان
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان


 
قالب وبلاگ